حكيم ابوالقاسم فردوسى

652

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

[ پاسخ دادن زرير ارجاسپ را ] همان چون بگفت اين سخن شهريار * زرير سپهدار و اسفنديار كشيدند شمشير و گفتند اگر * كسى باشد اندر جهان سر بسر كه نپسندد او را بدين آورى * سر اندر نيارد بفرمانبرى نيايد بدرگاه فرخنده شاه * نبندد ميان پيش رخشنده گاه نگيرد ازو راه و دين بهى * مرين دين به را نباشد رهى بشمشير جان از تنش بركنيم * سرش را بدار برين بر كنيم سپهدار ايران كه نامش زرير * نبرده دليرى چو درّنده شير بشاه جهان گفت آزاده وار * كه دستور باشد مرا شهريار كه پاسخ كنم جادو ارجاسپ را * پسند آمد اين شاه گشتاسپ را به دو گفت برخيز و پاسخ كنش * نكال تگينان خلّخ كنش زرير گرانمايه و اسفنديار * چو جاماسپ دستور ناباك دار ز پيشش برفتند هر سه بهم * شده سر بسر پر از كين و دلها دژم نوشتند نامه بارجاسپ زشت * هم اندر خور آن كجا او نوشت زرير سپهبد گرفتش بدست * چنان هم گشاده ببردش نبست سوى شاه برد و برو بر بخواند * جهانجوى گشتاسپ خيره بماند ز دانا سپهبد زرير سوار * ز جاماسپ و ز فرّخ اسفنديار ببست و نوشت اندرو نام خويش * فرستادگان را همه خواند پيش بگيريد گفت اين و زى او بريد * نگر زين سپس راه را نسپريد كه گر نيستى اندر استا و زند * فرستاده را زينهار از گزند ازين خواب بيدارتان كردمى * همان زنده بر دارتان كردمى چنين تا بدانستى آن گرگسار * كه گردن نيازد ابا شهريار بينداخت نامه بگفتا رويد * مرين را سوى ترك جادو بريد بگوييد هوشت فراز آمدست * به خون و بخاكت نياز آمدست زده باد گردنت خسته ميان * به خاك اندرون ريخته استخوان درين ماه ار ايدونك خواهد خداى * بپوشم برزم آهنينه قباى بتوران زمين اندر آرم سپاه * كنم كشور گرگساران تباه [ بازگشتن فرستادگان ارجاسپ با پاسخ گشتاسپ ] سخن چون بسر برد شاه زمين * سيه پيل را خواند و كرد آفرين سپردش به دو گفت بردارشان * از ايران به آن مرز بگذارشان فرستادگان سپهدار چين * ز پيش جهانجوى شاه زمين برفتند هر دو شده خاكسار * جهاندارشان رانده و كرده خوار از ايران فرّخ بخلّخ شدند * و ليكن بخلّخ نه فرّخ شدند چو از دور ديدند ايوان شاه * زده بر سر او درفش سياه فرود آمدند از چمنده ستور * شكسته دل و چشمها گشته كور پياده برفتند تا پيش اوى * سيه‌شان شده جامه و زرد روى بدادندش آن نامهء شهريار * سر آهنگ مردان نيزه‌گزار